شهاب الدين احمد سمعانى
613
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
مخدّرات اسرار و مخبّآت كار و مكنونات لطف و مخزونات غيب است در ستارات غيرت است به دستها نابسوده و به وهمهاى اغيار ناآلوده ، خواطر نابرماسيده ، باد در وى نابزيده . امروز به قطرهاى مست شدى و به شمّهاى سراسيمه گشتى ، به بويى عالمى به خروش و افغان برداشتيد ؛ باش تا فردا كه عالم حقايق بود ترا حوصلهاى دهيم فراخ ، تا قدح قدح ، بلكه بحر بحر ، شراب رؤيت مىكشى و نعرهء هل من مزيد مىزنى . اى درويشان به او شاديها كنيد . ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا . علم او به عمل شما باز نداشت از برگزيدن شما . منشور اصطفائيّت جماعتى را مىنبشتند به طغراى لطف ازل اوّل خطّ منشور اين بود كه / b 207 / فمنهم ظالم لنفسه . اگر اصطفا را به اعمال معلّق كردى اصطفا هرگز درست نيامدى . آوردهاند كه روزى خانهآرايى آن خانه مىآراست و چون زنان خود را برآراسته ، در آن ميان كارى از غيب بر وى آشكارا شد ، از آن سر نردبان در افتاد و از آن خانه بيرون دويد و نعره مىزد كه اين اللّه ؛ و در آن تابش و تپش از شهرى به شهرى مىرفت تا به شام رسيد به جبل لكام ، كه موضع ابدال و اوتاد است ، شش كس را ديد ايستاده و جنازهاى در پيش نهاده ، گفتند : پيش رو ، و بر اين مرده نماز كن . گفت : مرا بگوييد اوّل كه اين چه حال است ؟ گفتند : نخست نماز كن آنگه قصّه پرس . نماز بگزارد و دفن كردند آنگه با وى گفتند : ما از آن هفت كسايم كه عالم به ما بر پاى است و اين مرد كه تو بر وى نماز كردى سر ما بود ، چون از دنيا مىرفت ما را وصيت كرد كه چون مرا بشوييد بنهيد و منتظر مىباشيد تا كسى از اين گوشه در آيد ، چون درآمد ، بگوييد تا بر من نماز كند و به بدل من قطب عالم بود . اى جوانمرد ! از مخنّثى ، قطبى مىسازند و از ساحران فرعون ، مردانى پيدا مىآرند كه ملايكهء ملكوت در جنب ايشان مختصر آيند . مشتى خاك در وجود آوردند ، آنگه عزازيل را گفتند : او را سجده كن . گفت : أَ أَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً ؟ گفت : تو برگزيدهء مرا سجده نكنى ؟ وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي . فريشتگان گفتند : أَ تَجْعَلُ فِيها ، آتشى درآمد از غيب ، و چندين هزار از ايشان بسوخت . راست گفتند ليكن در حقّ دوست گفتند . اى آدم به دنيا رو ، و آن صدف سر بسته را سر بگشاى ، تا صد هزار و بيست و اند هزار جوهر نبوّت و درّ عصمت بر سر بحر قدرت آيند تا فريشتگان خجالت خود بينند . آرى هر كه سخنى گويد كه نبايد گفت ، خجالتش كم نيايد . فريشتگان مىگويند : أَ تَجْعَلُ فِيها ، و ما مىگوييم : التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ . چه گويى ، هجاى فريشتگان عظيمتر ، يا مدح و ثناى ما ؟ چون ما ثنا گوى تو باشيم از هجاى همه عالم